تبلیغات
Love... - مطالب نیلوفر

Love...

عشق...زندگی...تنهایی

 
 

عروس...

غریبه ای نشست در کنار من درست جای تو...

لباس من سفید بخت من سیاهو چشم های تو ......

به سفره عقد بد قواره ای که چیده اند ذل زدم....

قسم به آئینه دلم گرفته از تو و خدای تو....

عروس نه عروسکی شدم برای طفل سرنوشت...

خوشا به حال  آن زنی که پیر می شود به پای تو...

نه من حسودیم نمی شود به این که تو برای او ....

غلام می شوی و او کنیز می شود برای تو...

خدای مهربان همیشه عادلانه حکم می کند...

جهنمی که ساخت سهم من بهشت هم برای تو...

کفن به تن نشسته ام که مرگ واین( بله) مساوی اند...

مراسم قشنگ ختم من و ختم ماجرای تو....!

نوشته شده در تاریخ شنبه 4 شهریور 1391    | توسط: نیلوفر    |    یه یادگاری...()
 

بی رنگی.....

در بی پایان تلخ گذر روز مره گی هایم درد هایم رنگ  عجیبی به خود گرفته اند....

رنگ بی رنگی....!

این روز ها دلم عجیب می گیرد....

بی رنگ می میرد...

وحتی تو هم نیستی .....

نبودنت عجیب بی رنگ است...!!!

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 8 تیر 1391    | توسط: نیلوفر    |    یه یادگاری ...()
 

تاب می خورد....


کودکی هایم عاشق تاب بازی بود...

تاب می خورد و می خندید

بزرگی هایم هم تاب بازی را دوست دارد...

هر از گاهی دست بی تابی هایم را می گیرد و به تاب بازی می برد!

نمی دانم چه رازی در میان است...

ولی همین که بی تابی هایم را به تاب می سپارد

دیگر بی تاب نیستم!

بزرگی هایم تاب می خورد و می خندد...!

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 24 فروردین 1391    | توسط: نیلوفر    |    نظر یادت نره دوست خوبم...()
 

اما...

اعجاز ما همین است

ما عشق را به مدرسه بردیم

در امتداد راهرویی کوتاه

در آن کتابخانه کوچک

تا باز این کتاب قدیمی را

که از کتابخانه امانت گرفته ایم

- یعنی همین کتاب اشارات را -

با هم یکی دو لحظه بخوانیم

ما بی صدا مطالعه می کردیم

اما کتاب را که ورق می زدیم

تنها

گاهی به هم نگاهی

نا گاه

انگشت های هیس!”

ما را

از هر طرف نشانه گرفتند

انگار

غوغای چشم های من و تو

سکوت را

در آن کتابخانه رعایت نکرده بود !

 

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 22 اسفند 1390    | توسط: نیلوفر    |    نظر یادت نره دوست خوبم...()
 

یادش بخیر....

یک.....

دو....

سه….
چندین و چند
هر چقدر می شمارم خوابم نمی برد....
من این ستاره های خیالی را...
که از سقف اتاقم....
تا بینهایت خاطرات تو جاری است...
یادش بخیر....
وقتی بودی....
نیازی به شمردن ستاره ها نبود....
اصلا یادم نیست.....
ستاره ای بود یا نبود....
هر چه بود شیرین بود....
حتی بی خوابی بدون شمردن ستاره ها!!!......


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 17 اسفند 1390    | توسط: نیلوفر    |    دوست نداری یه یادگاری بذاری؟!!()
 

باد آورده....

مانده ام آمدنت را حیران بنگرم یا رفتنت را...

باد آورده را باد می برد قبول...

دلم را که باد نیاورده بود...!!!

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 11 اسفند 1390    | توسط: نیلوفر    |    عزیزم نظر یادت نره...!!!()
 

شکست....

چشم هایم ندید......

گوش هایم نشنید......

وجدانم اما درد گرفت....

تکه های دلت که خراشش می داد .....

نور....

یعنی این تویی.....؟؟

صدا ...

صدا....

صدا.....

گوش هایم را گرفتم....

راست بگو....

دلت با صدای به این بلندی شکست....؟؟

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 3 اسفند 1390    | توسط: نیلوفر    |    عزیزم نظر یادت نره...!!!()
 

ماهی همیشه تشنه...

ماهى همیشه تشنه ام
در زلال لطف بیكران تو
مى برد مرا بهر كجا كه میل اوست
موج دیدگان مهربان تو
زیر بال مرغكان خنده هایت
زیر آفتاب داغ بوسه هایت
اى زلال پاك  !
جرعه جرعه جرعه میكشم ترا بكام خویش
تا كه پر شود تمام جان من ز جان تو !
اى همیشه خوب
اى همیشه آشنا
هر طرف كه میكنم نگاه
تا همه كرانه هاى دور
عطر و خنده و ترانه میكند شنا
در میان بازوان تو
ماهى همیشه تشنه ام
اى زلال تابناك .
یك نفس اگر مرا بحال خود رها كنى
ماهى تو جان سپرده روى خاك .

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 26 بهمن 1390    | توسط: نیلوفر    |    دوست عزیزم نظر یادت نره...()
 

انتظار من ....

حتی وقتی می دانم نمی آیی !!

پشت همان میز دو نفره

می نشینم و به در خیره می شوم
.

انتظار تو را کشیدن هم زیباست
!

باور کن
!

کمی دوستم بدار
...

آن گاه از دل این کوه یخ؛

آتشفشانی فوران خواهد کرد

که فکرش را هم نمی کنی
!!!

قرارمان یک مانور کوچک بود
!

قرار بود تیرهای نگاهت مشقی باشد
!

اما ببین
...

یک جای سالم بر قلبم نمانده است
!!!

ای کاش سد سیوند سوراخ می شد
!

یک شب از همین شب ها که

پترس ها ؛

دیر زمانی است انگشت به دهان مانده اند
!!!

و دوباره می گویم ؛

نشسته ام به انتظار آمدنت
!!

ای کاش باور می کردی

انتظـــــــــــــــــــارم را.................

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 20 بهمن 1390    | توسط: نیلوفر    |    دوست عزیزم نظر یادت نره...()
 

عروس

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض

 کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از

 نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز

کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند

 تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی

 شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست

مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که

میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :
 
سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش

منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم.

دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.

 دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم

 چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا

نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی

 می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می

دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت.

حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال

 از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید،

 یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور

بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که

 بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.
 
یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه

 کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من

 بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی

 که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو

 قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده

 بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه

 تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این

 اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ،

دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام

 اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر

بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می

لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام …
 
پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه

می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش

 شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه،
 
چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی

 حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی

 هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده

 ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده...

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 18 بهمن 1390    | توسط: نیلوفر    |    عزیزم نظر یادت نره...!!!()
 

برو....

آن شب شب نحسی بود ...

با او تماس گرفت : چرا ؟ مگه من چی کار کردم ؟

دختر در جوابش : تو ... نه عزیزم تو خیلی پاکی ... ولی من ... تو لیاقتت بیشتر از منه ...

گفت : این حرفا چیه ؟ تو می دونی یا من ؟ من دوست دارم ... به خدا بدون تو می میرم ...

دختر گفت : این از اون دروغا بودا ... ولم کن ... ازت خسته شدم ... تو زیادی عاشقی ...

پسر : مگه بده آدم عاشق باشه ... ؟

دختر : آره واسه من بده ... عشق دروغه ...

پسر : نه به خدا من عاشقتم ...

دختر : ولم کن حوصلتو ندارم ...

پسر آهی کشید و گفت نه تو رو خدا نمی خوام از دستت بدم ...

صدای قطع شدن مکالمه آمد ...

تازه به خانه رسیده بود ... وارد اتاقش شد و با دیدن عکس او در پشت زمینه ی کامپیوترش ، اشکش جاری شد ...

آهنگ مورد علاقه ی او را گذاشت تا پخش شود ...

به اواسط آهنگ رسیده بود که بغضش ترکید ...

"بود و نبودم ... همه وجودم ... آروم جونم ... واست می خونم ... دل نگرونم اگه نباشی بدون

چشمات مگه میتونم ؟ گرمی دستات ... برق اون نگاه ... یادم نمیره طعم بوسه هات ... کاشکی

بدونی اگه نباشی ... می شکنه قلبم بی تو و صدات" ... و می گریست ...

بدون شام خوردن به رختخواب رفت ... و با فکر او به خواب ...

ساعت 3:12 بامداد بود ... از جا پرید ... خواب او را دیده بود ...

بلند شد و روی تختش نشست ... به بی معنی بودن زندگی بدون او پی برده بود ...

نمی خواست دیگر با هیچ کسی باشد ... پیامکی ارسال کرد :

" الان که این پیامک رو می خونی جسمم با تو غریبه شده ولی بدون روحم همیشه دوست داره ،

دیدار به روز بیداری بدن ها ... دوستت دارم ... بای "

به بیرون از اتاقش رفت ... داخل آشپز خانه شد ...

پنجره ی آشپز خانه به اندازه ی او بزرگ بود ... داخل کوچه را نگاهی کرد ...

سکوت در کوچه ی ساختمانشان فریاد می کشید ... پنجره را باز کرد ...

با باز شدن پنجره ، شب به داخل خانه نفوذ کرد ...

پاهایش را از پنجره بیرون گذاشت ... و بدنش هنوز لب پنجره بود ...

و وداع کرد ... صدایی سرد از کوچه آمد ... ساعت 3:34 دقیقه بامداد بود ... جسمی به پایین افتاده بود ...

نخواست مزاحم کسی بشود برای همین نیمه شب را انتخاب کرد ...

و روحش به آرامش ابدی رسید و جسمش نسیب خاک شد ... همانطور که از خاک آمده بود ...

صبح مادرش قبل از اینکه به آشپز خانه برسد داخل اتاق پسر شد ... پسر را نیافت ...

ولی گوشی او را در حال زنگ خوردن دید ...

تماس هایی پشت سر هم و بی وقفه از یک دختر ...

و ده ها پیام یکسان در گوشی دید که تازه از طرف دختر ارسال شده بودند :

" نه تورو خدا نه ... نمی خوام دیگه ازت جدا باشم .... فکر کن حرفای دیشبم فقط یه شوخی بود ...
تورو خدا ازم جدا نشو .... بخدا منم دوستت دارم " زمان ارسال پیام ساعت 3:35 دقیقه ی بامداد بود ...
 
و مادر ... وارد آشپز خانه شد ... طبق عادت از پنجره به پایین نگاهی کرد ....
پنجره ای که جسم

پسرش را همین چند ساعت پیش لمس کرده بود
.....

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 12 بهمن 1390    | توسط: نیلوفر    |    اگه نظر بدی خوشحال میشم...()
 

بهترین روز من...

وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ...صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی...
وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی....
وقتی که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ..صبحانه مو آماده کردی وبرام آوردی ..پیشونیم رو بوسیدی وگفتی بهتره عجله کنی ..داره دیرت می شه...
وقتی 30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم ..بهم گفتی اگه راستی راستی دوستم داری بعد از کارت زود بیا خونه...
وقتی 40 ساله شدی و من بهت گفتم که دوستت دارم... تو داشتی میز شام رو تمیز می کردی و گفتی :باشه عزیزم ولی الان وقت اینه که بری تو درسها به بچه مون کمک کنی
وقتی که 50 سالت شد و من بهت گفتم که دوستت دارم تو همونجور که بافتنی می بافتی بهم نگاه کردی و خندیدی ...
وقتی 60 سالت شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند زدی... وقتی که 70 ساله شدی و من بهت گفتم دوستت دارم در حالی که روی صندلی راحتیمون نشسته بودیم و من نامه های عاشقانه ات رو که 50 سال پیش برای من نوشته بودی رو می خوندم و دستامون تو دست هم بود...
وقتی که 80 سالت شد ..این تو بودی که گفتی که من رو دوست داری..
نتونستم چیزی بگم ..فقط اشک در چشمام جمع شد...
اون روز بهترین روز زندگی من بود ....
چون تو هم گفتی که "منو دوست داری"
....

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 5 بهمن 1390    | توسط: نیلوفر    |    عزیزم نظر یادت نره...!!!()
 

بی احساس...

                                                       دختر:خوشگلم؟

پسر:نه

دختر:دوستم داری؟

پسر:نه

دختر :اگه بمیرم برام گریه نمی کنی؟

پسر:نچ

دختر اشک تو چشماش جمع شدو پسر

بغلش کردوگفت:تو خوشگل نیستی

زیباترینی...دوستت ندارم عاشقتم

اگه بمیری برات گریه نمی کنم...منم میمیرم....

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 4 بهمن 1390    | توسط: نیلوفر    |    نظر بده دوستم...()
 

نشانه های عشق ما...

زن و مرد از راهی می رفتند، ماموران آنها را دیدند وآنها را خواستند!
پرسیدند شما چه نسبتی با هم دارید؟
زن و مرد جواب دادند زن و شوهریم
ماموران مدرک خواستند،
زن و مرد گفتند نداریم !
ماموران گفتند چگونه باور کنیم که شما زن و شوهرید ؟!
زن و مرد گفتند ...

برای ثابت کردن این امرنشانه های فراوانی داریم ... !

اول اینکه آن افرادی که شما می گویید دست در دست هم می روند،
ما دستهایمان از هم جداست!

دوم، آنها هنگام راه رفتن و صحبت کردن به هم نگاه می کنند،
ما رویمان به طرف دیگریست!

سوم آنکه آنها هنگام صحبت کردن و راه رفتن،با هم با احساس حرف می زنند،
ما احساسی به هم نداریم!

چهارم آنکه آنها با هم بگو بخند می کنند،
می بینید که، ما غمگینیم!

پنجم، آنها چسبیده به هم راه می روند،
اما یکی ازما جلوترازدیگری می رود!

ششم آنکه آنها هنگام با هم بودن کیکی، بستنی ای، چیزی می خورند،
ما هیچ نمی خوریم!

هفتم، آنها هنگام با هم بودن بهترین لباسهایشان را می پوشند،
ما لباسهای کهنه تنمان است.. !

هشتم، ...

ماموران گفتند
خیلی خوب،
بروید،
بروید،..
فقط بروید ... !

نوشته شده در تاریخ شنبه 1 بهمن 1390    | توسط: نیلوفر    |    نظر بده دوستم...()
 

قضاوت....

صدا پاشنه‌ی چکمه‌هاش را می‌شنیدم. می‌دوید صِدام می‌کرد. آن‌طرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین

نشسته بودم رو نیم‌کتِ پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید. سنگ می‌انداختم بهشان. می‌پریدند، دورتر

 می‌نشستند. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد.

 نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت می‌پژمرد... 

گل را هم انداختم زمین، پاسارَش کردم. گَند زدم بهش. گل‌برگ‌هاش کَنده،

 پخش، لهیده شد. بعد، یقه‌ی پالتوم را دادم بالا، دست‌هام را کردم تو جیب‌هاش،

راهم را کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِداش از پشتِ سر آمد.


صدای تندِ قدم‌هاش و صِدای نَفَس نَفَس‌هاش هم

.
برنگشتم به‌ رووش. حتی برای دعوا، مُرافعه، قهر. از در خارج

شدم. خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پُشتم می‌آمد. صدا پاشنه‌ی

چکمه‌هاش را می‌شنیدم. می‌دوید صِدام می‌کرد

.
آن‌طرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پُشتَ‌م بِش بود. کلید

انداختَ‌م در را باز کنم، بنشینم، بروم. برای همیشه. باز کرده نکرده،

صدای بووق

ترمزی شدید و فریاد – ناله‌ای کوتاه ریخت تو گوش‌هام – تو جانم.

تندی برگشتم. دیدمش. پخشِ خیابان شده بود. به‌روو افتاده بود جلو

ماشینی که بِش زده بود و راننده‌ش هم داشت توو سرِ خودش می‌زد.

سرش خورده بود روو آسفالت، پُکیده بود و خون، راه کشیده بود

می‌رفت سمتِ جوویِ کنارِ خیابان

.
ترس‌خورده – هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم

.
مبهوت.
گیج.
مَنگ.
هاج و واج نِگاش کردم

.
توو دستِ چپش بسته‌ی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش.

نِگام رفت ماند روو آستینِ مانتوش که بالا شده، ساعت‌ش پیدا بود.

چهار و پنج دقیقه

. نگام برگشت ساعتِ خودم را سُکید.

چهار و چهل و پنج دقیقه

گیج – درب و داغان نِگاه به ساعتِ راننده‌ی بخت برگشته کردم.

چهار و پنج دقیقه بود.....

 

نوشته شده در تاریخ جمعه 30 دی 1390    | توسط: نیلوفر    |    عزیزم نظر یادت نره...!!!()
 

Designed by Yas Theme . Powered by MihanBlog