روی یکی از صندلی های اتوبوس نشسته بودم اتوبوس هنوز راه نیافتاده بود ... چند ثانیه که گذشت یه مرد جوونی

 اومد کنارم نشست..

اتوبوس تقریبا پر شده بود اما هنوز  راه نیافتاده بود...

 مرد جوون گفت :پس چرا راه نمی یافته؟

گفتم: عجله دارین نه؟ گفت: آره خیلی آخه راستشو بخواین چند ساعتی هست که فهمیدم پدر شدم خیلی
 
خوشحالم دوست دارم زود تر برسم...

من مثل یه مجسمه فقط بهش نگاه می کردم که بهم گفت:آقا آقا ؟...

تازه به خودم اومدم گفت :آقا ببخشد این سوالو می پرسم شما پدر شدین؟

با شنیدن "پدرشدین"انگار دنیا رو سرم آوار شد...

یه چند لحظه مکث کردم بعد جواب دادم: بله یک سال پیش پدر شدم...

مرد جوون انگار از پدر بودن منم خوشحال شد.... گفت: پس شما یک ساله که دارین پدر بودنو تجربه می کنین...

جوابی ندادم...

مرد جوون گفت: امشب باید بخاطر پدر شدن با خانوادم جشن بگیرم...

دیگه هیچ حرفی نزدیم...

 اتوبوس ایستاد ...

همین طور که بلند میشد گفت: شمام امشب بخاطر یکسال پدر بودنتون جشن بگیرین ...جوابی ندادم و فقط یه لبخند زدم...

ایستگاه بعد پیاده شدم...یه شیشه گلاب خریدم...

رفتم نشستم همون جای همیشگی....

کنار یه مشت خاک....

گفتم سلام فرشته امشب یک ساله که تو و اون بچه....فرشته کوچولوئی که بیشتر مال تو بود تا من ....

بیشتر کنار تو بود تا من...کاسه کوزه ی جشن سه نفری مونو ریختین به هم ...

آره امشب یک ساله که تو وفرشته کوچولو منو تنها گذاشتینو برام هیچی نذاشتین به جز یه مشت خاطره....
 اشک....

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 26 دی 1390    | توسط: نیلوفر    |    عزیزم نظر یادت نره...!!!()