بعضی وقت ها فکر می کنیم چون گرفتاریم به خدا نمی رسیم ....
غافل از این که چون به خدا نمی رسیم...گرفتاریم!!!(این مقدمه ی مطالب امروز بود)

این عشق برای من هیچ نداشت ...
اما...گل های بالشم را باغبان خوبی بود...
اشک های من....!

درد دارد ....
چیزی را کسر کنی که...
سال ها آن را با وجودت جمع بسته ای....

باغبان در را نبند...
 من فرد گل چین نیستم ....
من عاشق یک گلم ...
دنبال هر گل نیستم...

آفتاب که بتابد ...
تمام خاطره ی آن شب بارانی از یاد خواهد رفت...
این است رسم آدم ها...
 فراموشی...!

روز های دور از تو را هرگز نخواهم شمرد...
تا همیشه بگویم همین دیروز بود....!

تو نیمه ی گمشده ی من نیستی که با نیمه ی دیگرم دنبالت بگردم...
تو همه ی گمشده ی منی...!

قدیما می گفتن واسه کسی بمیر که واست تب کنه...
(قدیمیا چه پرتوقع بودن) من واست می میرم...
خدا نکنه تو تب کنی....

در خیال من بمان اما...
خودت برو...
آنکه در رویای من است مرا دوست دارد نه تو....!!!

گاهی چه اصرار بیهوده ای است اثبات دوست داشتنمان....
 چرا که بیشتر دوستمان دارندوقتی ...
دوستشان نداریم...!!!

به خواب هایم سرک نکش وقتی...
در لحظات بیداری ام حضور نداری...


نوشته شده در تاریخ جمعه 13 آبان 1390    | توسط: نیلوفر    |    زود زود نظر بده()