غریبه ای نشست در کنار من درست جای تو...

لباس من سفید بخت من سیاهو چشم های تو ......

به سفره عقد بد قواره ای که چیده اند ذل زدم....

قسم به آئینه دلم گرفته از تو و خدای تو....

عروس نه عروسکی شدم برای طفل سرنوشت...

خوشا به حال  آن زنی که پیر می شود به پای تو...

نه من حسودیم نمی شود به این که تو برای او ....

غلام می شوی و او کنیز می شود برای تو...

خدای مهربان همیشه عادلانه حکم می کند...

جهنمی که ساخت سهم من بهشت هم برای تو...

کفن به تن نشسته ام که مرگ واین( بله) مساوی اند...

مراسم قشنگ ختم من و ختم ماجرای تو....!

نوشته شده در تاریخ شنبه 4 شهریور 1391    | توسط: نیلوفر    |    یه یادگاری...()